A single rose can be my garden
A single friend, my world

۱۳۸۹-۱۰-۱۰

It is a Modern Society

Always hated "contradictions". Now I'm more fascinated with it especially when I'm waiting for a bus. I mean think about it. We live in society, where the lights are all on, designed with a variety of sciences by some guys behind the curtains. The same very society is derived with a different engine, say it is money or religion. The designers are mere experimenters in order to derive us to nowhere?! But here, let us assume the driver knows where he is going with the gas he has! Further: we are brought up to expect rewards for certain kinds of behavior, the one the driver had taught us, and then we are thrown into a world in which none of the signals work.
Ok. not fascinated?
We are taught as children to be kind, self-sacrificing, and helpful, never to be greedy or aggressive. Then read history. Be critical. It's like living in a ruthlessly competitive economy. We are taught to be honest, in preparation for a world in which honesty is often penalized and dishonesty in a thousand forms, I know four or five!, is often rewarded. Our ambition is stimulated and we  are assured of success if we will only apply them ourselves. Think about it...What would you do?

There was a game in kindergarten my time. Where ten of us were actually playing to sit on nine chairs. Now,  by the nature of things, in society, nine out of ten must be disappointed and chance carries as much weight as merit, the result is mass frustration and despair. Now, take some more steps with me: what is the measure of stability here? where is madness of wisdom and is there any escape from "into the dark" or we have to "be a man of character and not a man success". I'm mean feel free. Ask! Do we have a real, yet adaptive, coherence in our leadership today?

It is so fascinating. I don't want to story-tell. But look at it more closely. Watch Happy Christmas songs during WW2. Check it on Youtube. See how dark and gloomy it looks? Jot down the keywords: family, peace, world. Now check the Coca Ads during 1960 and then come up to 1990. Advertisement is a giant industry. Game theory tells how to play your cards. The mass is the target. The movie makers: start with a writer with high social capital in his pocket. And then the filming industry comes up. And one morning you get up and read a black guy is your president.

Think about it. The police gets a wrong guy. They prosecute an innocent. They charge him and the jury convicts him to death penalty. And he dies. Where is the real  murderer? And a lot easier in a middle east country, read it Iran, one morning two days from conviction with no jury, no  advocacy at five o'clock  a student is waiting to die. And are you really safe in the US if some one is dieing this simple in middle east?  Not fascinated?

Remember, we assumed we are having a safe driver. But do you really know where this bus is taking you to? Get real because you should get off if it is not your bus.

[...]

۱۳۸۹-۰۹-۲۷

اول، سلام و تشکربرای عکس قشنگ تو
و برای نامه ات،

دوم، گلایه که چطور من بی خبر بودم 
از فرستادن دسته گلی 

و سوم، دستت درد نکند مادر
که نامه اش را خواندی،
عکسش را دیدی،
و برایش دسته گلی فرستادی 

ه.


من شنبه ها زندگی می کنم
به گلدان گلم  آب می ریزم
جایش را عوض می کنم
و می پرسم 
تو چطور اینقدر سبزی 
می بینم،
باز یک برگش نیست


یادم می آید
دیشب که درِگوشی، به اولین پُک، می گفتم
از این گل باید صبوری یاد گرفت
و صبوری
او چطور گرم سوخت
و چطور انگشتان من، سرد جان دادند
چون سربازانی که از شکار خود شرمگین اند

من شنبه ها زنگی می کنم
با خاطرات سیگارهای یخ زده
با سلام گلدان های  داغ خورده
[...]

ه.

۱۳۸۹-۰۹-۱۳

به زبانی که مرده


 آمده ام
و خواهم رفت،
مرا جاودانه کن!

شفا بده مرا، دردِ دو روزه را
مرده ای ام،
مرا زنده کن!

به اتفاق آمده ام،
مرا حادثه ای کن بر سر تاریخ!

نمی دانم
از معجزه چه داری؟
رو کن
باورت می کنم.

با چشم بسته، مرا باز می بینی،
دیگر چه بگویم ؟
تشنگی ام در این برهوت عاشقان ِعاقل بهانه ای است،
که پیاله به دست
هر شب سمت تو روان شوم
وگرنه چاله هایی پر آب به ارث برده ایم

تشنگی ام بهانه ای است،
تا هر شب بترسم و باز سوی تو روان شوم.
من به نوشیدن تشنه ام، نه به آب
و تو به من نوشیدن را می بخشی
وگرنه حتما می دانی
آنها،
به این برهوت، از راهِ دربا آمده اند.

به زبانی که مرده
"سلام"!
تشنه ام عزیز!
تشنه ام بانو!
تشنه ام مرد!
به زبانی که مرده،
از خدا بگو
 ...
ه.
هو

۱۳۸۹-۰۸-۲۸

تنها شعر است که تو را آرام و پریشان میکند...

هرگز دلم نخواست بگویم هرگز
مرگ از طنین هرگز می زاید
اما همیشه از ریشه همیشه می آید
رفتن
همیشه رفتن
حتی همیشه در نرسیدن
رفتن

قیصر امین پور

هر کلمه باید داستانی داشته باشد، بی‌شباهت به آن‌چه در لغت‌نامه‌ها و کتاب‌های دستور زبان و آیین نگارش آمده؛ داستانی که نه روایت خلق کلمه، که قصه‌ی آدم‌ها و روزگاری است که پشت سر گذاشته‌اند تا کلمه‌ای شکل بگیرد.
یعنی می‌شود خیال کرد آن‌که «باران» را ساخته، اندوه ساعت‌های بارانی و ابری را نمی‌شناخته و دور بوده از ویرانی؟ می‌شود «الف و نون» آخر را نشانه‌ی جمع نگرفت و از کنار سنگینی این لحظه‌های اندوهگین و باری که بر شانه‌های عابران می‌نشیند، گذشت؟
هر کلمه باید داستانی داشته باشد، داستان ساعت‌هایی که آدم‌های عاقل تجربه نکرده‌اند.

- عنوان، نام مجموعه داستانی است از محمدحسن شهسواری.


ديوانگی‌ها


جا مانده است
چيزی، جايی
كه هيچ‌گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهای سياه و
نه دندان‌های سفيد.

حسين پناهی



جعفر، آه جعفر!

اغلب از خودم مى‏پرسم

محمد جعفر پوينده را چه چيزى به كشتن داد؟

تك كاپشن بلندِ نيم‏دارش

كه هيچ ره‏گذرى را به رغبت نينداخت

از او در مقابل چهار كت‏پوش دفاع كند؟

خانه‏ى كوچك‌اش كنارِ شلوغى ميدان انقلاب

كه زنده‏گى‏اش را وسط چهارراه حوادث برده بود؟

خدنگ راه رفتن‏اش

كه از كيلومترها دورتر هم

نشانه‏اش مى‏كرد؟

يا شايد دوستان نويسنده‏اش

كه به كم‏تر از شهادت

براى دوستان‏شان رضايت نمى‏دهند؟

هيچ نمى‏دانم

هيچ نمى‏دانم من

اما كاش قاتلين‏اش مى‏دانستند

وقتى آدمى آن همه نجيب را مى‏كشند

چيزى از سنگينى زمين كم مى‏شود

و بهشت قدمى دورتر مى‏شود از همه‏مان

و كاش مى‏دانستند

چنين دشمن‏هايى را هر كس

بايد روى چشم بگذارد

نه توى حلقه‏ى طناب.

"حسین ثناپور"



هربار به تو فکر می کنم
یکی از دکمه هایم شل می شود
انقراض آغوشم یک نسل به تأخیر می افتد
و چیزی به نبضم اضافه می شود
که در شعرهایم نمی گنجد

کافی ست تو را به نام بخوانم
تا ببینی لکنت عاشقانه ترینِ لهجه هاست
و چگونه لرزش لب های من
دنیا را به حاشیه می برد

دوستت دارم
با تمام واژه هایی که در گلویم گیر کرده اند
و تمام هجاهای غمگینی
که به خاطر تو شعر می شوند

دوستت دارم با صدای بلند
دوستت دارم با صدای آهسته
دوستت دارم . . . .
و خواستن تو جنینی است در من
که نه سقط می شود
نه به دنیا می آید

لیلا کردبچه


مگر چند بار به دنیا آمده‌ایم
که این همه می‌میریم؟

گروس عبدالملکیان - سطرها در تاریکی جا عوض میکنند


نام خیابان ها را لطفا تغییر ندهید!

چندی پیش که صبح از خانه بیرون رفتم دیدم که نام خیابان محله ما تغییر کرد. صرفنظر از اینکه شهروندان از این جابجاییِ نام به مشکلاتی عملی دچار می شوند، مسئله برای من این بود که اساسا سازوکار تغییر نامها چگونه باید باشد و چه کسی می تواند به خود اجازه دهد که به راحتی نام یک خیابان را تغییر دهد؟ آیا مدیران فهیم شهرداری نمی دانند که خیابان خیابان نیست بلکه موجودی زنده است که تاریخ و خاطره دارد؟

نامهای خیابانها مهم هستند.

نه به دلیل نامهای شان بلکه به دلیل اتصالی که به خاطر ها و خیالهای مردمی دارند که در آن حوالی ساکنند. نامها مهم اند چون تاریخ و گذشته مردمی هستند که به نحوی با آنها در ارتباط اند. نامها مهم هستند به دلیل مرزهای مفهومی که در ذهنیت و در ساختار زبانی شهروندان پدید می آورند. اما چگونه می شود دنیای مفهومی و ذهنی که در بین الاذهان شهروندن قرار گرفته با سهل انگاری مدیران شهری با سرعت جابجا می شود و در این جابجایی درواقع، به قلمرو ذهنی شهروندان تجاوز می شود. نامها چیزی نیستند که ما آن را به سادگی با زدن یک تابلوی جدید تغییر دهیم. درست است که نسل جدیدی که می آیند با نامهای جدید عادت می کنند اما بدین ترتیب ارتباط خاطره ای نسل جدید و دنیای نسل گذشته شان را قطع کرده ایم. مراقب تغییر نام خیابانهای شهر باشیم. با هر تغییر در واقع دنیای گذشته یک نسل یا چند نسل را از میان می بریم. ما عادت کردیم که گذشته مان را بی اهمیت بدانیم. ما عادت به نادیده گرفتن ارزشهای تاریخی خود داریم. باید بدانیم که نام خیابانها در سطح خرد سازوکاری از بازتولید خاطرات و گذشته تاریخی ما هستند. نام خیابانها جزوی از میراث تاریخی و فرهنگی ما است. متاسفانه نظام مدیریتی ما برای نشان دادن کارایی(یا ارائه عملکرد) خود صرفا به تغییر(به هر قیمتی) فکر می کند. تنها یک ذهن مهندسی که جامعه را یک ماشین بزرگ می پندارد می تواند نقش و اهمیت خاطره و خیال را در شهر نادیده بگیرد. مدیریتی که بر مهندسی تکیه دارد در همان زمان که به لحاظ مکانیکی شهر را دستکاری می کند( و به زعم خود توسعه می دهد) بناهای عظیم مفهومی و ذهنی یک شهر را ویران می کند.

نامها نقش مهمی در خلق یک فضای مفهومی در شهر دارند. نام ها می توانند اسم رمز خاطراتی باشند که ما در گذشته داشته ایم. نامها برانگیزاننده خاطرات و خیال اند. نامها مانند یادگاری های اند که ما بر دیوار حک می کنیم. نامها تاریخ دارند، خاطره دارند و بدین ترتیب ما را به گذشته وصل می کنند. نامها تکه ای مهم از زندگی فرهنگی ما هستند.

نامها جاندارند!

زنده اند!

نامها را نکشیم!

جامعه شناسی و زندگی روزمره ایرانیان