A single rose can be my garden
A single friend, my world

۱۳۸۸-۱۲-۰۸

فریاد نزنید!

دست بشویید/  فریاد نزنید /  کشتگان را نکشید / اگر که می خواهید دوباره بشنوید / اگر که می خواهید غروب نکنید./  هیاهوی شما/ خفیف تر از صدای رویش علفی است /  نه، / علف نیز شاد خواهد بود / آنجا که شما گام نزنید.

بنده مفلوک

همچون این سنگ/  سنگ میکاییل مقدس/  چنان سرد / چنان سخت / چنان خشکیده است / اشک من / هیچ کس این اشک را نمی بیند /نه / مرده گان نمی میرند / جزای مرگ را  /انسان زنده می بیند.

پایان


دیگر نمی غرد دریا  /دیگر نجوا نمی کند دریا / بی رویاست / مزرعه ای بی رنگ / رقت انگیز است دریا / ابرها بر او فرمان می دهند / در اندوه، تبخیر می شود دریا / دریا / ببین که / مرده است دریا.

جوزپه اونگارتی در سه شات


 دوران کودکیش را در یک خانواده مرفه در شهر بندری پیش کنستانتینو کاوافیس در ایتالیا، سال 1906 به پاریس برای تحصیل .
شات دوم: در جنگ جهانی اول در جبهه های فرانسه و ایتالیا حضور داشت. در سال 1920  برگشت به رم، در سال 1936 مهاجرت به برزیل و تدریس ادبیات ایتالیا
شات سوم: چوزپه اونگارتی به هنگام مرگ از خود دهها اثر ارزشمند هنری و ادبی به یادگار گذاشت. او حتما دوستان خوبی داشته. ه.پ.


مترجم کارهایی که در ادامه آورده ام:
Ali Asghar Fardad
alwarlora@yahoo.de
 

رفتند راي دادند، بعد چي؟

 
عباس عزیز،

" رفتند رای دادند، بعد چی؟" برگردان ِمشهوری است از ترانۀ مشهورِ لئو فرّه آهنگساز، شاعر و خوانندۀ  معروف، که فرانسویها گهگاه زیرلب زمزمه می کنند، ویا آهنگِ آنرا بهنگام کاروبیکاری سوتک می زنند :
Il ont voté, et puis aprè ?
این ترانه حالا چند روزاست که بي اراده  برزبان من هم جاری می شود وعجیب است که این"بعد چي" در صدای او تعبیری از پوچی و آبسورد می دهد، ولي در صدای من ، که صدائی ندارم، تعبیر "حالاچکار کنیم" می گيرد. او، لئو فرّه، طوری به طعنه می خوانَد که يعني بازي تمام شد وديگر "بَعد" ی درمیان نیست، و من به خود می گویم که حالا "بَعدی" داریم که باید اداره اش کنیم. 
در صدای او رای دهنده ها ساده لوحان و خوش باورانند، درصدای نداشتۀ من انگار بذری کاشته دارند !
کدام بهتر مي خوانيم؟ 
                                      تا وقت دیگر   قربانت 


بیانیه‌ي نفرت


نگاه می‌کنم و
از سنت، ازمحافظه، از آئین
نفرت می‌کنم                                   
از فاضل، از میانه رو، ازمرده شور
وَ ازعتیقه ، از کفن، از کافور
نفرت می‌کنم                                    

از نبش قبر و از قالب، از قاری
وز شکل های تکراری
از سطحی، از کلیشه، از کهنه  ازکهن
-از کهنه در شمایل ِ نو
وز نو در التزام ِ کهنه -
از حجره، از قم و از کدکَن
نفرت می‌کنم                                  

و از تمام آنان که خوابِ قرون رفته می بینند
از رجعت، از فرورفتن
نفرت می‌کنم                                   

از آنکه از اصیل، از دیگر، از متفاوت می‌ترسد
وز شکل های شادِ شکستن می‌ترسد
زهد و ریا و مصلحت و رندی
 کِشتِ دروغ
- فرهنگِ آخوندی -         
از بَربَر از بسیج و از باتون
از قتل و از‌شقاوت، از قاتون
از وهن و از شکنجه، از آزار
از اعتراض های خاموش
وَ اعتراف های ناچار
از مغزهای شسته، از شستن
نفرت می کنم                                 

از صدای حلقه‌های بسته درضمیر و حلفه‌های بی‌ضمیر
از زخم و از زنجیر
از گشت‌های به اسم ِالله
- روی زمین ِخدا عفونتِ الله-
 از حوض و از حوزه،  ازبوي گَند
از گنبد و مناره، از گوسفند،
از آفتابه، از لیفه، از اِِِزار
از چاهکِ ولایت
تا چاهِ انتظار،
تسبیح و کفش کن
نفرت می‌کنم                                

از قارچ های زهر:
از خود و خار – همهمۀ دستار -
از لاشخوارهای موعظه، از منبر
از تازیانه و از چنبر،
از غارت، از غنیمت
- بال ِ سیاهِ شولا برلاشه های خوردن -
از بُردن
نفرت می‌کنم                             

در چهارراه های خطابه
از فکرهای روشن، از روشنان ِفکر
- معبّرها -
که از خطا و خواب طلائی شان دائم
تعبیرهائی بی‌توبه می کنند
از توبه، از خجالت
از رسم وراه گفتن، اما
از خبط خود نگفتن
از گفتن نگفتن
نفرت می‌کنم                             

از چشم های بسته، مشت های باز
(یا مشت‌های بسته، چشم های باز؟)
از آبروی ریخته، آویخته از حرف
از حرف های بیوقت از پسران ِ وقت
- وقتی برای گفتن -
از ریختن، آویختن
نفرت می‌کنم                              

وقتی که ارتجاع
چون بختکی نفس گیر
- صدها هزارتُن تهوع و تقلید -
بر شعر اوفتاده است
و پاسداران ادیب، ادیبان ِ پاسدار
- دربانان ِحجره های ادبیاتِ دربسته -
در پشتِ دردهای سیاه و دَرهای سیاه
کج‌خنده های دیروزرا  امروز می‌کنند
ذوق زبان
از آب دهان محتضران می‌ریزد
و هیچ نسلی ازهیچ منظری بر نمی‌خیزد
از نوحه، از ردیف و قافیه، از شعر انجمن
نفرت می‌کنم                                             


کفتارهای فتوا، موقوفه خوارها
که با سکوت شان
هضم ِجنایت می‌کنند
و یا که خود جنايت هضم مي کنند
ازموريانه هاي معرّب، کرم عروض
دردانه های "بیت" ، انگل ها
- حافظان حدیث و آیه و آیت
         ازشيخکان ِ شاعر ،  پرورده هاي سنت ،
وز توله هاي "سنت شکن"
نفرت مي کنم
 از صوفیانه، از شطح
از خرقه، از پوست
از لکه های فتح  بر دست های دوست
از دوستان ِ با من‌دشمن
نفرت می‌کنم

وقتی که شاعران حقیقی خاموش اند
دیگر نمی‌نویسند
یا آنکه می‌نویسند
و رازهای کوچک و فنی شان را
از انزواهاشان بیرون نمی‌دهند
و مرگِ شاعران ِ بی‌مرگ
پنهان و بی سخن می‌ماند
از ماندن،
از احتضار و از مردن           
نفرت می کنم                                      


من می‌روم و نفرتِ من می‌مانَد
من می‌روم و آنکه می‌آید هم
با آنچه از من می‌ماند
       نفرت می‌کند

با آنچه می‌ماند از من
من، - بعدِ من-
در بودن و نبودن
نفرت می‌کنم .                       
 ( بخشي از يک بيانيه )                                          
 پاريس  1982 / دستکاري، اوت 2009 / مرداد 1388
 

رک نویسی


امروز شعرای من از رک نویسی بود و از عمرآرزوها وفکر ها.
گفتم بذار فلان فکرت که تازس بچگی کنه و تو بابا باش واسش وفلان آرزو که خیلی وقته صبحام بت صبح بخیر می گه بزرگ خونوادت باشه. اینو برای کلمات گفتم، اگر می نویسی باید بیشتراز اینا کلمه هاتو بشناسی. متن کوتاهی که نوشتم رو بعد صحبت امروز این طور نوشتمش:
"آدمم ، آدم رکیک دوست داشتنی"

صداي سکوت
 
عباس عزیز،

ساموئل بکت در قصۀ " دنیا و شلوار" در ابتدای متن ِ خود  داستان با مزه ای را نقل می کند :
" مشتری : خدا دنیا را ظرف شش روز ساخت، شما شلوار منو شش ماه طولش دادین. خسته نشدین ؟
خیاط : ولی ، آقای عزیز، یک نگاه به دنیا بندازید، یک نگاه هم به شلوارتون "

دنياي امروز‌ما مصداق حرف خياط است. دنیای کثیفی داریم. دنياي کثيف را سياستمدارهاش کثيف کرده‌اند. و کثیف تر‌از‌دنیا سکوتِ دنیا ست در‌برابر آنچه در ايران می‌گذرد. روزها می‌گذرند و صداي دنیا صدای سکوت شده است .  ما در‌ایران کشته هامان را می شماریم و آخوند‌ها در‌دنیا دندان دنیا را .

تا وقت دیگر قربانت




 

 

۱۳۸۸-۱۲-۰۳

همان بهتر که ندانیم


حدودا سيزده هزارو صد و چهل بار بيدار شدن و خوابيدن
دوباره يبدار شدن
باز خوابيدن,روي يك زمين وزير يك آسمان
اين رقمي سرسام آور است كه تحملش
به طاقتي فوق انساني احتياج دارد
به هر شكل كه حساب كني به خودت حق خواهي داد
كه بعد از اين همه
به حقيقتي رسيده باشي
به جوابي
به دليلي
به انگيزه ايي
و به چيزي كه كمي
فقط كمي به تو آرامش بدهد 




لذت خوردن
من با چیزی به نام لذت جسمانی بیگانه‌ام. نمونهٔ حی و حاضرش در غذا خوردن است. غذا را برای لذت بردن از طعم، بو یا خوردن نمی‌خورم. غذا می‌خورم تا گرسنه نباشم.

اشک هایم که خشکید
هیچ چیز عوض نشد
تنها من کمی...
کمی سبک تر شدم
یک اس ام اس از ارژنگ بود فکر می کنم


پیشنهاد می کنم اون متن از حسین پناهی رو زیاد بخونید...به من که خیلی چسبید

آنچه که من خواندم...


می آیی مسیر راه رفتن هر روزه مان را عوض کنیم؟می ترسم گام هایم، به گام هایت عاشق شوند. می ترسم تمام کاشی های شکسته ی زیر پایمان که لبریز بارانند، به صدای قدم هایت عادت کنند. پا می گذاری روی کاشی های شکسته… آب باران روی لباست پخش می شود… می خندی…کفش هایم، کاشی ها … همه به صدای خنده ات عادت می کنند…. صورتم را زیر باران می گیرم. نجوای تو در همه ی دانه های باران است.تو ….تو دانه های باران را هم اهلی کرده ای…همیشه خیلی ساده آغاز می شود. با یک کاشی شکسته… یک دانه ی باران. نه اصلن آغاز نمی شود، آغازش را نمی بینی…….و ماندگاریش در تمام قدم ها تا آخر باران با توست.
من از تکرار تنهایی ام در این کوچه ها ی دل تنگِ پر باران، بی تو، می ترسم.باید مسیر راه رفتنم را عوض کنم. می خواهم کفش های نو به پا کنم. دوست دارم کفش هایم صدای گام هایت را گم کنند و باران، خنده ات را از یاد ببرد…من از کفش های عاشق و کاشی های عاشق می ترسم………..
منبع : http://www.es-haghi.com/?p=865

درخت تنهايي را مي داند

درخت تنهاي را مي داند
و صداها را به نام مي خواند
جنگل جامعه اي اسير است
و درخت حافظه اي مغشوش
حافظه اي اسير
در جامعه اي مغشوش
چه کند گر زنجيرش را نستايد
گر خاک را نشناسد ؟
.
یدالله رویایی
.
"دعا"
خداوندگارا
من نمی خواهم تو را رنج دهم
تنها مرا، همان گونه که هستم
پذیرا باش!
.
آنتوان دوسنت اگزوپری
.
"زندان شب یلدا"
چند این شب و خاموشی؟ وقت است که برخیزم
وین آتش ِ خندان را با صبح برانگیزم
.
گر سوختنم باید، افروختنم باید
ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم
.
صد دشت شقایق چشم در خون ِ دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم
.
چون کوه نشستم من با تاب و تب ِ پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
.
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم
.
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم
.
سایه! سحرخیزان دلواپس ِ خورشیدند
زندان ِ شب ِ یلدا بگشایم و بگریزم
.
ه.ا.سایه

۱۳۸۸-۱۲-۰۲

فقط واسه اینکه دستتون بیاد




1-      هر کس در  سهیم شدن مطالبی که دوست داره آزاده.این فقط شامل مطلبی که تو جلسات خونده می‌شه نمی‌شه.شاید کسی‌ مطلبی داره یا شعری که دوست داره شریک شه با دیگران پس لطفا دریغ نکنه و اونو بذاره تو وبلاگ.لزومی نداره حتما اون مطلب تو جلسه خونده شده باشه---- روی این بخش اخر تاکید می کنم.
2-      این وبلاگ فقط واسه شعر نیست فقط واسه خواندن مطالب دیگران نیست.این وبلاگ راه ارتباطی ما 5 نفره.اگر حرفی‌ دارید یا چیزی فکرتونو مشغول می‌کنه که فکر می‌کنید یکی‌ از این 4 نفر دیگه  یا همه شون میتونن کاری بکنن یا همفکری بدن جاش تو وبلاگه.پس از حرفتون دریغ نکنید.به شدت ازادید.اینجا قراره کمترین قأعده ممکن رو داشته باشه.
3-      وقتی‌ کسی‌ مطلبی رو آپدیت می‌کنه بهتره فقط به شعر اکتفا نکنه.کمی‌ هم از حاشیه ها از پشت صحنه بگه.از سختی ها و از اسونی ها بگه.اگه حرفی‌ یا شعری واسه ش جالب بود یا نظرش رو جلب کرد تو جلسه اون هفتهٔ خاص بهتره تو قسمت مطالب خودش اونو مطرح کنه که بشه در موردش صحبت کرد
4-      از گذاشتن کامنت دریغ نکنید.اگر شعری خوندید یا مطلبی و نکته ای داشتید کامنتش کنید تا بقیه  هم لذت ببرن و بهره
5-      وبلاگ رو معرفی‌ کنید خیلی‌ خوشاینده که نظر دیگران رو بشنویم در مورد کارمون
6-      و اینکه یه وبلاگ داریم .برای ساختنش همکاری کنید.باور کنید چند ماه دیگه همه از داشتن این ویکیپدیای جدید لذت می‌بریم
7-      مطالبتون رو توی یک پست قرار بدید که زیاد وبلاگ و صفحه اول شلوغ نشه.
8-      وبلاگی باشد و شاد

۱۳۸۸-۱۲-۰۱

خوانده های من که زود آپ می شوند :)

سلام

جلسه امروزمون هم کلی خوب بود فقط سعیده رو کم داشت که هرچند خودشو رسوند ولی صداش مشکل داشت.

دو تا لینک می ذارم که مربوط به متن هایی که امروز ازشون براتون خوندم:


این هم شعری از شاملو که امروز خوندمش:

چه بی تابانه می خواهم ات ای دوری ات ازمون تلخ زنده بگوری
چه بی تابانه تو را طلب می کنم
بر پشت سمندی
گویی نو زین
که قرارش نیست
و فاصله
تجربه یی بی هوده است
بوی پیرهن ات
این جا و اکنون
کوه ها در فاصله سردند
دست
در کوچه وبستر
حضور دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن
یاس را رج می زند
بی نجوای انگشتان ات
فقط
و جهان از هر سلامی خالی ست


این شعر زیبا رو هم براتون خوندم ولی نمی دونم از کیه

علی هم گفت که گویا از شاملو نیست:
از همه سو
از چار جانب
از ان سو که به ظاهر مه صبح گاه را ماند سبک خیز و دم دمی
و حتا از ان سوی دیگر که هیچ نیست
نه له له تشنه کامی صحرا
نه درخت و نه پرده ی وهمی از لعنت خدایان
از چار جانب
راه گریز بسته است

در ضمن یه شعری هم خوندم که باز نویسنده ای براش نمی شناسم
ولی قول دادم به فرشته که حتما بذارمش اینجا
اسمش بود سوره نو:

من مفعول با واسطه ام
مشتقی از XوYدر لحظه ارگاسم
تابعی همانی
روی سطح بازیگوش اب
درخت شکل دیگر من است
وقتی سبز می شوم
وبرف
ترجمه ی کم کم من است
وقتی که سرد می شوم وسپید
تفاوت من باتو
در بهم ریختگی واژه هاست
و سرانجام


و در پایان باید بگم که
بعضی وقتا که حوصله غذا درست کردن ندارم
نیمرو درست می کنم
به شیوه جدید :)
به تخم مرغ ها پاپریکا و اورگانو و نمک و فلفل می زنم
کامل همش می زنم
پن رو با روغن داغ می کنم و می ریزم توش
یه لایه نازک می شه که خیلی زود همش می گیره و کلی خوشمزه می شه :)
این بود از تجربیات یه آشپز آماتور :دی