می آیی مسیر راه رفتن هر روزه مان را عوض کنیم؟می ترسم گام هایم، به گام هایت عاشق شوند. می ترسم تمام کاشی های شکسته ی زیر پایمان که لبریز بارانند، به صدای قدم هایت عادت کنند. پا می گذاری روی کاشی های شکسته… آب باران روی لباست پخش می شود… می خندی…کفش هایم، کاشی ها … همه به صدای خنده ات عادت می کنند…. صورتم را زیر باران می گیرم. نجوای تو در همه ی دانه های باران است.تو ….تو دانه های باران را هم اهلی کرده ای…همیشه خیلی ساده آغاز می شود. با یک کاشی شکسته… یک دانه ی باران. نه اصلن آغاز نمی شود، آغازش را نمی بینی…….و ماندگاریش در تمام قدم ها تا آخر باران با توست.
من از تکرار تنهایی ام در این کوچه ها ی دل تنگِ پر باران، بی تو، می ترسم.باید مسیر راه رفتنم را عوض کنم. می خواهم کفش های نو به پا کنم. دوست دارم کفش هایم صدای گام هایت را گم کنند و باران، خنده ات را از یاد ببرد…من از کفش های عاشق و کاشی های عاشق می ترسم………..
منبع :
http://www.es-haghi.com/?p=865
درخت تنهايي را مي داند
درخت تنهاي را مي داند
و صداها را به نام مي خواند
جنگل جامعه اي اسير است
و درخت حافظه اي مغشوش
حافظه اي اسير
در جامعه اي مغشوش
چه کند گر زنجيرش را نستايد
گر خاک را نشناسد ؟
.
یدالله رویایی
.
"دعا"
خداوندگارا
من نمی خواهم تو را رنج دهم
تنها مرا، همان گونه که هستم
پذیرا باش!
.
آنتوان دوسنت اگزوپری
.
"زندان شب یلدا"
چند این شب و خاموشی؟ وقت است که برخیزم
وین آتش ِ خندان را با صبح برانگیزم
.
گر سوختنم باید، افروختنم باید
ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم
.
صد دشت شقایق چشم در خون ِ دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم
.
چون کوه نشستم من با تاب و تب ِ پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
.
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم
.
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم
.
سایه! سحرخیزان دلواپس ِ خورشیدند
زندان ِ شب ِ یلدا بگشایم و بگریزم
.
ه.ا.سایه