واسه فرشته، سعیده، محمد و علی و هر که می ایستد رو در روی نگاه برف:
عاشقان، گیاهانند
که می رویند
می میرند
سبز می شوند
می ریزند
باران که می بارد،چتر نمی خواهد
زمستانها
بی کلاه و پالتو نپوشیده
می ایستند روی در روی نگاه برف
چشم در چشم یخبندان
بی شرمساری اندام برهنه شان از برگ
عاشقان،گیاهانند که ریشه هاشان فرو رفته است
در سوراخهای صورت من،جای خالی چشم
در جمجمه شکسته تو
و این خاطرات
توت می شود یک روز
انار می شود گاهی
که دیروز انگور شده بود
که فردا،زیتون و تلخ
بیژن نجدی
عاشقان، گیاهانند
که می رویند
می میرند
سبز می شوند
می ریزند
باران که می بارد،چتر نمی خواهد
زمستانها
بی کلاه و پالتو نپوشیده
می ایستند روی در روی نگاه برف
چشم در چشم یخبندان
بی شرمساری اندام برهنه شان از برگ
عاشقان،گیاهانند که ریشه هاشان فرو رفته است
در سوراخهای صورت من،جای خالی چشم
در جمجمه شکسته تو
و این خاطرات
توت می شود یک روز
انار می شود گاهی
که دیروز انگور شده بود
که فردا،زیتون و تلخ
بیژن نجدی
این یک نمونه شعر اجتماعیه نه فقط چون از ترافیک و پلیس و کارت شناسایی گفته بلکه چون "دوست داشتن یار" و "شراب شیراز" کیوردش* نیست!
“تابلو- اینهمه تابلو”
بعد از چراغ سبز
یک چراغ سرخ
یک صدای سرخ،در آینه بود و در آینه ها کسی می گفت
"توقف کن 281332-تهران ب "
بیژن نجدی نه، منظورم یکی غیر از شاملو و سهراب بود!
اگر فرصتی پا بدهد از تشکرم و دلیل اون تشکر از بجه ها می نویسم که پای شاعرا و نویسنده های بعد از انقلاب رو باز کردن میون ما:
“واقعیت” از بیژن نجدی
واقعیت خوابهای من است
خون رویای من
برگ تر از سبز- سبز تر از برگ گیاه
“واقعیت” از بیژن نجدی
واقعیت خوابهای من است
خون رویای من
برگ تر از سبز- سبز تر از برگ گیاه
به سرش زده باد
"عطر تو باد را هم مست می کند دختر..."-
به سرش زده باد
نگاهش کنید
چگونه میان درختان می دود و سرش را به پنجره ها می کوبد
ادامه...
از این چند بند سهراب خیلی کیف می کنم، یک دید شخصی مال خود خود سهراب .نه میشه گفت که این آدم مذهبیه نه میشه گفت این حرفش از مذهب فارغه. من بهش می گم یک گفتگو روحانی:
به سرش زده باد
نگاهش کنید
چگونه میان درختان می دود و سرش را به پنجره ها می کوبد
ادامه...
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست!
سهراب برای من زمانی مقدس بود. همون موقعی که برای من شاملو مقدس بود. دبگه این طور نیستن اما سهراب هنوز برای من شاعر زندگی کردنه...
...
ظهر تابستان است .
سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است .
سايه هايي بي لك ،
گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست!
...
...
ظهر تابستان است .
سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است .
سايه هايي بي لك ،
گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست!
...
الفبا برای سخن گفتن نیست
چند روز پیش تر متنی از دوستی به دستم رسید با نام"زبان همآغوشی" که حرفش این بود که برایِ نوشتن از دو عاشق به دستورِ زبانِ تازهاي نيازمند ايم: با فعل هایی که از جنس لازم و متعددی نیستند و الی آخر. و البته پیش فرض و ادعاشم این بود که "...چون الفبای دست مالی شده ی عاشقی قبل از ما مبتذل شده...".
اون تذکر منو یاد این شعر از لنگرودی انداخت:
ادامه....
اون تذکر منو یاد این شعر از لنگرودی انداخت:
ادامه....
سحر میداند،سحر!
زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم،گفتم:
چشم باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟
میشنیدم که به هم می گفتند:
سحر میداند،سحر!
سهراب سپهری
۴ نظر:
merc hoofar vase shera..chasbid ye bare dige khoundaneshoun
ديدين من مي گم براي ارسال همه مي نويسه Poetry Across Oceans، نميشه اينو درست كرد كه بنويسه هوفر؟
saeede hoofar invitation mano hanooz javab nadade ...vagarna chon mohammad oun invitationo pazirofte ha posti ba
mohhammd ziresh minevise M
مرسي هوفر از نوشتن اين شعر ...فكر كنم اين چهارمين باريه كه مي خونمش
ارسال یک نظر