امروز هوفر و سعیده نبودن ، و جای خالیشون منو به شدت وسوسه کرد که با علی و محمد از دلتنگی حرف بزنیم... من نمیخوام بگم از چی گفتیم ،خودشون اگه بخوان میگن!
از تنهایی صحبت کردیم، از تنهایی که هر کسی داریم و اینکه چطور این تنهایی شکلش میتونه تغییر کنه...
بعدش هم صحبت از کوچیکی دنیا شد و من حرف سعیده رو نقل قول کردم که دنیا زیادی گرده ... صحبت دانشگاه تهران و امیرکبیر هم خیلی جالب بود! (میدونم که خیلی نامردیه که فقط خودمون که توی بحث بودیم ، متوجه میشیم)
حالا شعرایی که من خوندم :
"الف کلاه دار"برای خلق آزادی
سر "الف" را هم کلاه گذاشتند
در جمع دوستان
بارها ویران کردیم و
دوباره از نو ساختیم
تمام بیانیه ها را
در تیررس عموم
پشت درب توالت عمومی حک کردیم
عجبا
پس از سالها
دور آزادی نرده کشیدند تا تعمیرش کنند.
"عطاء الله آشتیانی"
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
ما در کتابها بیهوده پرسه زدیم
هیچ نفهمیدیم.
کلمات را چون سقز ، بیهوده سق زدیم.
هیچ نفهمیدیم.
ما شیشه های عینکمان را قطور می کردیم
ما ناشناخته چه کارها که نکردیم با ذهن و با کلام
چرا که اول کلام بود
آینده را به کودکان سر کوی باختیم
و در میان موج کلام اسب تاختیم
در دریا "کنت مونت کریستو" شدیم
در خشکی "پاردایانها"
برخی کتابها چیزی نداشت بفهمیم
برخی چیزی داشت که ما نفهمیدیم
نفهمیدیم
هنگام عاشقی، انسان چرا با کتاب
هم آغوش میشود
آیا کتاب مسکِن این بیماری خطرناک است
یا اینکه ناقل آن
کتاب، این اعتیاد زمین گیر؟
در چهارده سالگی با حافظ آشنا بودم
آن روزها که درک نمی کردمش
دیوانه وار می سوختم میان کوچه باغ غزلهایش
امروز بالشی است، و گه گه تفآلی
به خواندن "نی نامه" "مولا" معتادم
با خواندنش احساس میکنم "نوستالژی" چیست
و میکرب آنرا در گاهواره ی من کشت کرده اند.
"صادق" هفده بیت اول آن را
از "سمفونی پنج" "بتهوون" بزرگتر دانست.
"صادق" خلف ترین فرزند عشق بود
و به دیوار قرن بسته ی تاریک، پنجره ای باز کرد
تا آفتاب بتابد
و "نیما" یادش بخیر
دست مرا گرفت به کهکشان معرفی ام کرد!
کتابهایی هست که به خواندنش نمی ارزد
کتابهایی هست که باید از بر کرد
"بیکن" فیلسوف دزد انگلیسی گفته است:
بعضی کتابها را باید چشید
و برخی را،
باید با حمله ی حریصانه ای بلعید
تنها کتابهای نادری هستند که باید خوب
آنها را جوید و هضم کرد
آری کتابهایی هست ،
که باید همیشه خواند چو "حافظ" و "مولوی"
کتابهایی هست که باید
با خود به قصر آیینه برد چو "بوف کور"
اما کتابی نیست که بتوان آن را سوزاند
مگر که "اسکند" باشی
یا..........
. . . . . . . . . . . . . .
"نصرت رحمانی""گاهی تنها"گاهی،
تنها بیدار باید بود.
تنها،
باید
بود.
گاهی که قلب پروانه،
بر برگهای سوزنی کاج،
آرام می نشیند،
آرام باید بود.
گاهی که رودی از گل میبینی جاری است
و ناگهان کسی فریاد می زند:
"این رود نیست"
خاموش باید بود.
گاهی که پیرمردی سیاه مست
زان سوی پل خراب بدین سو می آید
و آئینه اش را،
از جیب جلیقه اش در می آورد
پرتاب می کند در رود،
در پشت کاج پنهان باید شد.
آرام باید بود
خاموش باید بود
گاهی
- تنها بیدار باید بود
تنها
باید
بود
"ضیاء موحد"
"گران بخشی"آفتاب را به تو نمی دهم
تا خرده خرده بشکافی اش، و از آن هزار ستاره بسازی
ماه را به تو نمی دهم
تا به خاطر کوه نور ، دریای مروارید را انکار کنی
ستاره ها را به تو نمی دهم
تا بگوئی خوشا شبهای بی مهتاب
آسمان را به تو می دهم
تا ندانی که چه باید کرد
یدالله امینی (مفتون)
"گویه"آشنا جان
روز و روزگارم به ترانه خوانی گذشت
تا یاد و یادگارم چه باشد
آخ که فاخته نمیداند
و اگر نیز می دانست
نمیتوانست کم از هزار بخواند
و سرانجام
آن سه قطره سرخ، چکیدنی بود
روزم خوش است که برای تو میخوانم
شبم خوش است که برای من میخوانی
روزگارم خوش نیست
چرا که با هم نمی خوانیم
"یدالله امینی"
تا همین دیروز خاصه باران این بود که بی تو نمی بارید
حالا تنها باران می آید
تا همین دیروز خورشید سیب
و امروز کنایه از ...
تا همین دیروز کسی که زیر پای پنجره می نشست کلاغ بود
نه تعارفی
نه گلایه ای
نه هیچ قید بدی
امروز
شانه به شانه آفتاب غروب می ماند
و کلاغ
جایی از اینجا دور
دنبال گوشواره های گم شده تو می گردد
رفتی و کلاغ روی شانه های ماه
آواز صبح فراموش شده می خواند
رفتی ُ کسی با کسی نمی ماند
رفتیُ آن که می ماند مرا و تو را یار نمی خواند
شاعر: کیاوش سطوت
هنوز تموم نشده که ، ساعت حدود 10 بود که سعیده هم به ما ملحق شد. اولش خیلی خسته به نظر میرسد. اما با پیشنهاد علی که گفت هر کدوم از هر اتفاق مهم که توی امسال داشت، بگه. و این پیشنهاد یه جوری هممونو دوباره به وجد آورد برای ادامه صحبت...
نکته امشب: 2 ساعت و 38 دقیقه و 35 ثانیه!