A single rose can be my garden
A single friend, my world

۱۳۸۸-۱۲-۲۹

سال جديد ... هر روزش روز جديد



هو


اولين باره كه مي نويسم اينجا ... درباره اين جلسه ها تو بلاگ خودم نوشتم ،‌درباره حسم ..


محمد گفت بنويس اينو منم نوشتم ،‌همون روزي كه جاي هوفر خيلي خالي بود.. الان آخرين روزه ساله .. تقريبا 3 ساعت از آخرين روز سال مي گذره ... اميدوارم 88 با همه تلخيش تموم شه ... و 89 براي همه يه جور جديد با طراوت ِ پر مهر باشه براي ما.. و براي همه مردم.






مي گويند: بتاب! از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي!


و من، مات! تنها در افكار خود سايه روشن مي زنم!


مي گويند: بخوان! از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده!


و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم!


مي گويند: برقص! از بلنداي ناز تا خواهش نياز!


و من؛‌بي تاب!‌دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم!


مي گويند: بمان! از ديروز روز تا فرداي شب! و من ... و من مي روم!


كه شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند!‌ مي روم كه آغاز كنم!


از امروز روز تا فرداي روزتر!


اما، آخر بي همسفر كه نمي شود پريد!


بايد تو باشي تا شوق رسيدن معنا بگيرد!


تو بالهاي مرا بگيري و من دستان تو را!


و سرود رفتن و رفتن را تا فردا ها در گوش جانم زمزمه كني!


مريم-برنادت سوبيرو










۱۳۸۸-۱۲-۲۵

جلسه ای که این هفته برگزار نشد....

این هفته بدون حضور هوفر و سعیده و باز هم فیلترینگ شدید اینترنت ایران که نمیتونستیم ارتباط صوتی برقرار کنیم، عملا جلسه ای برای خوندن نوشته و شعری برگزار نشد. بماند که همون چتمون توی یاهو مسنجر کلی به من چسبید...
من اما یه شعری رو گذاشته بودم برای آخرین جلسمون توی سال 88 و از اونجایی ک اینجا بهار خیلی وقته که اومده ، نمیخوام بذارم دیرتر بشه. شعرو میذارم اینجا. اگه آهنگشو پیدا کردین میتونین پایین این پست آپلود کنین که خیلی قشنگه...

بهار بهار

پرنده گفت یا گل گفت؟
خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت

بهار بهار ...صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آوورد از تو کوچه تو خونه

(حیاط ما یه غربیل
باغچه ی ما یه گلدون
خونه ی ما همیشه
منتظر یه مهمون)*

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود
حیف که هنوز صب نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

*بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهارو دوس داشت
وا شدن پنجره ها رو دوس داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حس دیگه آشنا کرد

یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همه ش سووال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود

*بهار اومد اما با دست خالی
به یه بغل شکوفه ی خیالی

بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل

بهار بهار یه غصه ی همیشه
منظره های مات پشت شیشه

بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن

بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت
ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت

(محمد علی بهمنی)

۱۳۸۸-۱۲-۲۱

همه آن فرکانس های گم شده



من چی گفتم.
اول از مسافرت هام گفتم  از کویر دو بار از شیراز از اصفهان از کوهنوردی
و مرور کردم با بچه ها خاطرات سفرمون رو به کویر
از رفتن هوفر گفتم که فقط اون بعد از ظهر اخر باورم شد که هوفر هم رفتنی شده
از نوید گفتم از مهمونی خداحافظیش از گریه مادرش وسط رقص و از گریه بقیه
از محمد گفتم و از 5 سال با هم بودن از کاراموزی از پروژه از تمام روز ها و لحظه ها
از کارهایی که بعد از انتخابات کردیم با هم
از رفتن خودم گفتم و از اینکه خداحافظی چقدر سخته
از پارک ملت و از ونک
از سحری اخری که با مامان و بابا خوردم تو فرودگاه
از اینکه ما همیشه باید چهار نفر  باشیم واسه همینه که این روزها دایی من پیش مامان و باباست
از دیوار اتاقم
از اینکه اتاقم شده کنج دنج هر کس که می خواد کمی تنها باشه
از اینکه چقدر برای من تنهایی مهمه که به من انرژی می ده
از موسیقی
اما قبل از همه اینا ما از دلتنگی حرف زدیم و اینکه دل تنگ سیخی چند و اینکه وقتی دل تنگه چی کار می کنیم
اصلا چی کار می شه کرد
...
نمی دونم
کلی حرف زدیم و شعر خوندیم
...

اسفند من

می دونین که این دفعه آخری صدای من و علی ضبط نشد و حرفای ما رفت جزو فرکانس هایی که سرگردان توی دنیا می چرخن...
دارم کامینگ بک تو لایف پینک فلوید گوش میدم
آره هفته پیش کلی حرف زدیم و اونقدر که من الان یادم نمیاد چی خوندم
جز اون شعر از مولانا که دوبار خوندمش
من از چی گفتم؟
از رفتن هامون
که هیچ کدوممون توی مقاطع مختلف هیچ ذهنیتی از آینده چند ماهه خودمون نداشتیم
و اینکه چه قدر اتفاق افتاد توی این یه سال
اونقدر زیاد که وقتی برمی گردم بهشون فک می کنم
یه حس ترس مرموزی وجودمو می گیره
می گیره که اگه سال دیگه هم همینقدر اتفاق های زیاد بیفته چی؟
یعنی دیگه چه اتفاق هایی برای افتادن هست که ما باید چشمامون براش باز باشه؟
چند شب پیش با یه دوستی که امیدوارم دوستی و آشنایی مون بیشتر شه گپ می زدیم
از تغییر هایی می گفت که آدمو و دوستاشو برای هم غریبه می کنه
اما من با اقتدار گفتم که اونقدر با دوستام در ارتباطم که همچین اتفاقی نخواهد افتاد
و این غریبگی که معنا نداره هیچ
کلی به دیدن مداومشون در آینده هم امیدوارم
اون تجربه اش بیشتر از منه
اما
من اطمینانم بیشتر از اون
خلاصه امسال رو به پایانه
و من میخوام سالی رو شروع کنم پر از تغییر
و دوست دارم تا سال دیگه این موقع کلی اتفاق خوب افتاده باشه
اتفاقایی که توی ذهنم خیلی هاش مرور میشه
و امیدوارم اینقدر خوب پیش بتونم برم که همشون رو برای سال ۹۰ داشته باشم
و ۲۵ سال رو بگذرونم و ۲۵ سال دیگه ای آغاز کنم با پشتوانه هایی خیلی قوی
جالبه برام که سال پیش هم تحویل سال رو ایران نبودم
امسال هم این تغییر فصل از اسفند زیبا به فروردین با شکوه توی ایران رو نمی بینم
اما شماهایی که هستین ببینین
و از تک تک لحظه هاش با تک تک سلول هاتون لذت ببرین
برین پارک همیشگی مون
نفس بکشین یاد تمام بودن هامونو
و آرزو کنین که همیشه باهم باشیم
و همیشه با هم بخندیم
سلول کوچک خوشبختی هستیم ما
که همیشه و هر روز باید خوشبخت باشیم

اون شعری که خوندم رو نمی تونم اینجا بذارم چون سخته و فعلا وقته تایپشو ندارم پس لینکشو میذارم

http://mowlavi.recent.ir/default.aspx?item=12968

۱۳۸۸-۱۲-۱۶

سال رفتن ،سال بازآمدن



بشنوید

امروز خوب بود...از دلتنگی گفتیم و از سالی که داره می گذره و از سالی که می خواد بیاد.محمد به ما گفت که داره صداهامونو ثبت می کنه که خیلی به همه مون چسبید...امروز کلی خاطره مرور کردیم...کلی با هم خندیدم و با هم گریه کردیم.باور کنید امروز روز خیلی خوبی بود.روزی که وقتی 70 سالمون شد بر می گردیم و ازش حرف می زنیم.قراره هر کس خلاصه ای از حرفایی که زده رو اینجا بنویسه...تا از یادمون نرفته بنویسیم...راستی من گفتم سال 88 سال رفتن بود واسه ماها به امید سالی که سال برگشتن باشه واسه ماها...روزی که دوباره همدیگر رو یک جا یک زمان و با هم ببینیم...به امید اون سال دلامونو صابون می زنیم.باشه؟
همین...
وصیت..



در جاده ای سوزان ،
مارمولک مهربانی ديدم ،
( قطره ای از سوسمار بزرگ )
به تامل / که با ردای سبزش بر تن به راهب ابليس می مانست ،
و با رفتار نيکو / ويقه اطو کشيده اش / به معلمی پير و اندوه ناک .

نگاه کن چگونه می نگرد ،
چشمان پژمرده اين هنرمند ناکام ،
بعد از ظهر را با دلهره ،
آهای دوست من ،
اين گردش سحر گاهی تواست ؟
جناب مارمولک !
عصايت را بردار ،
چرا که ديری است سال های پيری تو در رسيده است .
چندان که کودکان دهکده نيز / ترسانت می سازد .

به دنبال چيستی در جاده ،
فيلسوف نزديک بين من ؟
شبح لغزان بعد از ظهر را می جويی
که افق را شکسته است ؟
به جست و جوی صدقات آبی اسمان نزاری؟
يا پشيزی از يک ستاره ؟

شايد کتابی از لامارتين می خوانی
يا طعم تحرير کهنه ای صدای پرندگان را مزمزه می کنی ؟
يا آ فتاب غروب را می نگری
که چشمان ات اين سان می درخشد ؟



آ یا تشیع جنازه ام از حیاط خانه مان آغاز خواهد شد ؟
مرا چگو نه از طبقه سوم پایین خواهید آورد ؟
تابوت در آسانسور جا نمی گیرد ،
پلکان هم تنگ است .






و دو متن از خودم

امروز بدون دو نفر ِ عزیز... (یکیشون خودشو رسوند D:)

امروز هوفر و سعیده نبودن ، و جای خالیشون منو به شدت وسوسه کرد که با علی و محمد از دلتنگی حرف بزنیم... من نمیخوام بگم از چی گفتیم ،خودشون اگه بخوان میگن!

از تنهایی صحبت کردیم، از تنهایی که هر کسی داریم و اینکه چطور این تنهایی شکلش میتونه تغییر کنه...

بعدش هم صحبت از کوچیکی دنیا شد و من حرف سعیده رو نقل قول کردم که دنیا زیادی گرده ... صحبت دانشگاه تهران و امیرکبیر هم خیلی جالب بود! (میدونم که خیلی نامردیه که فقط خودمون که توی بحث بودیم ، متوجه میشیم)

حالا شعرایی که من خوندم :

"الف کلاه دار"

برای خلق آزادی
سر "الف" را هم کلاه گذاشتند

در جمع دوستان
بارها ویران کردیم و
دوباره از نو ساختیم

تمام بیانیه ها را
در تیررس عموم
پشت درب توالت عمومی حک کردیم

عجبا
پس از سالها
دور آزادی نرده کشیدند تا تعمیرش کنند.

"عطاء الله آشتیانی"


. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
ما در کتابها بیهوده پرسه زدیم
هیچ نفهمیدیم.
کلمات را چون سقز ، بیهوده سق زدیم.
هیچ نفهمیدیم.
ما شیشه های عینکمان را قطور می کردیم
ما ناشناخته چه کارها که نکردیم با ذهن و با کلام

چرا که اول کلام بود
آینده را به کودکان سر کوی باختیم
و در میان موج کلام اسب تاختیم
در دریا "کنت مونت کریستو" شدیم
در خشکی "پاردایانها"

برخی کتابها چیزی نداشت بفهمیم
برخی چیزی داشت که ما نفهمیدیم
نفهمیدیم
هنگام عاشقی، انسان چرا با کتاب
هم آغوش میشود
آیا کتاب مسکِن این بیماری خطرناک است
یا اینکه ناقل آن
کتاب، این اعتیاد زمین گیر؟

در چهارده سالگی با حافظ آشنا بودم
آن روزها که درک نمی کردمش
دیوانه وار می سوختم میان کوچه باغ غزلهایش

امروز بالشی است، و گه گه تفآلی
به خواندن "نی نامه" "مولا" معتادم
با خواندنش احساس میکنم "نوستالژی" چیست
و میکرب آنرا در گاهواره ی من کشت کرده اند.

"صادق" هفده بیت اول آن را
از "سمفونی پنج" "بتهوون" بزرگتر دانست.
"صادق" خلف ترین فرزند عشق بود
و به دیوار قرن بسته ی تاریک، پنجره ای باز کرد
تا آفتاب بتابد
و "نیما" یادش بخیر
دست مرا گرفت به کهکشان معرفی ام کرد!

کتابهایی هست که به خواندنش نمی ارزد
کتابهایی هست که باید از بر کرد
"بیکن" فیلسوف دزد انگلیسی گفته است:
بعضی کتابها را باید چشید
و برخی را،
باید با حمله ی حریصانه ای بلعید
تنها کتابهای نادری هستند که باید خوب
آنها را جوید و هضم کرد

آری کتابهایی هست ،
که باید همیشه خواند چو "حافظ" و "مولوی"
کتابهایی هست که باید
با خود به قصر آیینه برد چو "بوف کور"
اما کتابی نیست که بتوان آن را سوزاند
مگر که "اسکند" باشی
یا..........
. . . . . . . . . . . . . .

"نصرت رحمانی"

"گاهی تنها"

گاهی،
تنها بیدار باید بود.
تنها،
باید
بود.
گاهی که قلب پروانه،
بر برگهای سوزنی کاج،
آرام می نشیند،
آرام باید بود.
گاهی که رودی از گل میبینی جاری است
و ناگهان کسی فریاد می زند:
"این رود نیست"
خاموش باید بود.
گاهی که پیرمردی سیاه مست
زان سوی پل خراب بدین سو می آید
و آئینه اش را،
از جیب جلیقه اش در می آورد
پرتاب می کند در رود،
در پشت کاج پنهان باید شد.
آرام باید بود
خاموش باید بود
گاهی
- تنها بیدار باید بود
تنها
باید
بود


"ضیاء موحد"


"گران بخشی"
آفتاب را به تو نمی دهم
تا خرده خرده بشکافی اش، و از آن هزار ستاره بسازی
ماه را به تو نمی دهم
تا به خاطر کوه نور ، دریای مروارید را انکار کنی
ستاره ها را به تو نمی دهم
تا بگوئی خوشا شبهای بی مهتاب

آسمان را به تو می دهم
تا ندانی که چه باید کرد

یدالله امینی (مفتون)

"گویه"
آشنا جان
روز و روزگارم به ترانه خوانی گذشت
تا یاد و یادگارم چه باشد
آخ که فاخته نمیداند
و اگر نیز می دانست
نمیتوانست کم از هزار بخواند
و سرانجام
آن سه قطره سرخ، چکیدنی بود

روزم خوش است که برای تو میخوانم
شبم خوش است که برای من میخوانی
روزگارم خوش نیست
چرا که با هم نمی خوانیم

"یدالله امینی"


تا همین دیروز خاصه باران این بود که بی تو نمی بارید
حالا تنها باران می آید
تا همین دیروز خورشید سیب
و امروز کنایه از ...

تا همین دیروز کسی که زیر پای پنجره می نشست کلاغ بود
نه تعارفی
نه گلایه ای
نه هیچ قید بدی

امروز
شانه به شانه آفتاب غروب می ماند
و کلاغ
جایی از اینجا دور
دنبال گوشواره های گم شده تو می گردد

رفتی و کلاغ روی شانه های ماه
آواز صبح فراموش شده می خواند
رفتی ُ کسی با کسی نمی ماند
رفتیُ آن که می ماند مرا و تو را یار نمی خواند


شاعر: کیاوش سطوت


هنوز تموم نشده که ، ساعت حدود 10 بود که سعیده هم به ما ملحق شد. اولش خیلی خسته به نظر میرسد. اما با پیشنهاد علی که گفت هر کدوم از هر اتفاق مهم که توی امسال داشت، بگه. و این پیشنهاد یه جوری هممونو دوباره به وجد آورد برای ادامه صحبت...

نکته امشب: 2 ساعت و 38 دقیقه و 35 ثانیه!

۱۳۸۸-۱۲-۱۴

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید?

ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم

با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟

جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک

من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید

رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها ، چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟


"فروغ فرخزاد"


از دست های گرم تو کودکان توامان آغوش خویش سخن ها می توانم گفت غم نان اگر بگذارد.

نغمه درنغمه درافکنده ای مسیح مادر، ای خورشید!

از مهربانی بی دریغ جان ات با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد غم نان اگر بگذارد.

رنگ ها در رنگ ها دویده،

از رنگین کمان بهاری تو که سراپرده در این باغ خزان رسیده برافراشته است نقش ها می توانم زد غم نان اگر بگذارد.

چشمه ساری در دل و آبشاری در کف،

آفتابی در نگاه و فرشته ای در پیراهن،

از انسان که توئی قصه ها می توانم کرد غم نان اگر بگذارد.


"احمد شاملو"

۱۳۸۸-۱۲-۱۳

شعرهایی که من خواندم...

"ترانه ی دلتنگی"

دلتنگی
چه حس بدی است
تنهایی
چه حس بدی است.
کاش
پاره ابری میشد دلم
مهربانی میبارید.
کاش نگاهم
شرار نور میشد.
آشتی می داد.
وه که
دوست داشتن
چه کلام کاملی است
و من چقدر
دلم تنگ ِ دوست داشتن است.



"حسن زرهی"

"فقط یک روز"

توقع زیادی ندارم
هرگز نداشته ام
دلم میخواهد ساعتی پیش از تو
از خواب بیدار که شدم
آفتابی اُریب
بر میز صبحانه بتابد
و مربای انجیر در نعلبکی سفیدش
مثل طلا بدرخشد.
قهوه را که دم میکنم
از هزاران گنجشک بی برنامه ی این شهر
دوتاشان هم روبروی من
کنار پنجره بنشینند
و همان نُت تکراری را
جیک جیک کنان بخوانند،
خرده نانی هم حاضرم
برایشان بپاشم.

میخواهم ساعتی پیش از تو
از خواب بیدار که شدم
قلبم مثل دیشب 25 ساله باشد
و مغزم برود کشکش را بسابد.

تلویزیون را
روشن که میکنم
گوینده ی عصا قورت داده ای بگوید:
<امروز ریش سفیدان دهکده جهانی هم پیمان فرمان داده اند هیچ تیر و توپی در هیچ کوچه و برزنی از هیچ اسلحه ای شلیک نشود.>
یک روز که هزار روز نمیشود
فقط یک روز ناقابل!
من هم قول شرف می دهم دیگر
به ریششان نخندم.

و تو را عزیزم
بعد از چنان شب ِ بی مرزی
فقط در چنین شرایطی
دلم می آید
از خواب بیدار کنم.

"عباس صفاری"



دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آییه که تصویر تو را قاب گرفت

خواستم نوح شوم ،موج غمت غرقم کرد
کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت

در قنوتم ز خدا "عقل" طلب میکردم
"عشق" اما خبر از گوشه ی محراب گرفت

نتوانست فراموش کند مستی را
هر که از دست تو یک قطره می ِ ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را میشود از حافظه ی آب گرفت ؟!

"فاضل نظری"

"دعا"

خداوندگارا
من نمی خواهم تو را رنج دهم
تنها مرا، همانگونه که هستم
پذیرا باش!

"آنتوان دو سنت اگزو پری"