هو
اولين باره كه مي نويسم اينجا ... درباره اين جلسه ها تو بلاگ خودم نوشتم ،درباره حسم ..
محمد گفت بنويس اينو منم نوشتم ،همون روزي كه جاي هوفر خيلي خالي بود.. الان آخرين روزه ساله .. تقريبا 3 ساعت از آخرين روز سال مي گذره ... اميدوارم 88 با همه تلخيش تموم شه ... و 89 براي همه يه جور جديد با طراوت ِ پر مهر باشه براي ما.. و براي همه مردم.
مي گويند: بتاب! از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي!
و من، مات! تنها در افكار خود سايه روشن مي زنم!
مي گويند: بخوان! از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده!
و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم!
مي گويند: برقص! از بلنداي ناز تا خواهش نياز!
و من؛بي تاب!دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم!
مي گويند: بمان! از ديروز روز تا فرداي شب! و من ... و من مي روم!
كه شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند! مي روم كه آغاز كنم!
از امروز روز تا فرداي روزتر!
اما، آخر بي همسفر كه نمي شود پريد!
بايد تو باشي تا شوق رسيدن معنا بگيرد!
تو بالهاي مرا بگيري و من دستان تو را!
و سرود رفتن و رفتن را تا فردا ها در گوش جانم زمزمه كني!
مريم-برنادت سوبيرو
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر