A single rose can be my garden
A single friend, my world

۱۳۸۹-۰۶-۲۸

دیروز،
 پریروز،
 پس پریروز،
پس پسین روز
از سلام های کلمه شده
از هوس هابی که هیچ بویی از تو نبرده اند
از پرواز بادبادک وار
از ترس اولین بار
از همه بیزارم

دلم برای تو تنگ است
دلم خجالتت را می خواهد
و نگاه خسته ات بعد از یک روز کار

۱۳۸۹-۰۶-۲۶

شمس لنگرودی

گنجشکی
دکمه های جلیقه اش را می بندد
صدایش را صاف میکند
و در انتظار بیدار شدنت می نشیند.

بیدار شو! بیدار شو!
به جز من و تو و این گنجشک سپیده دمی
در دنیا هیچ کس نیست
نه این که گمان کنی اتفاقی افتاده است
نه
کنار تو
من هم
خواب رفته ام.

من یادم نیست چی خوندم. این برام آشنا اومد ، گفتم شاید یکی از شعرایی که خوندم این باشه. از دفعه ی بعد شعرایی که میخونم رو زود میذارم اینجا

۱۳۸۹-۰۶-۲۴

شاعران کودکان اند


شاعران کودکان اند
نا آرام به بوسه ها
بزرگانی که کودکی را می شناسند
به جدی بازی کردن
به شوخی دروغ گفتن
 و با هر دو خندیدن
 
شاعران کودکان اند
و بزرگانی که کودکی را می فهمند
از بوسه ی "مادر"ی و به نخواستن اش
و به داشتن به اندازه ی "نداشتن"اش
یا به شوق پیاده روی درخت در بعد از ظهریک روز پاییز
 
شاعران کودکان اند
اما دور از من و تو،
به اندازه ی من و تو از ما دور،
درست به اندازه ی فاصله ی دو کنج لبی بازیگوش
 
شاعران کودکان اند
کودکانی رها از بند ها
 که به آن " سال" ها هم حتی رام می شوند
و ازاد از زندان ساعت ها
ساعت های خواب آور.
 
هوفر
برای سهراب از اخرین شاعران زنده ی معاصر زندگی من.
برای احمد که از یک قبیله ایم.