A single rose can be my garden
A single friend, my world

۱۳۸۹-۰۸-۰۸

حرفهاي ما

دليلي ندارد هميشه حرفهاي دست و پا شكسته از جانب آدمهاي بي دست و پا باشد
گاهي براي بزرگ شدن يكي تلاش مي كند، ديگري عجله ...
درست مثل ما كه يكي به روزيم، ديگري به نرخ روز
با اين همه ملالي نيست
هرچند تو شهامت گفتن چيزي را نداري كه من طاقت شنيدنش را ندارم !
اما من بازهم پا به پاي تو ، دست دست مي كنم !
.
.
- اين رو خيلي وقت پيش از روي يه وبلاگي كه احتمالا اسمش "پرواز در مه " بوده نوشتم ... وبلاگي كه الان نيست ! كلي متن قشنگ از اون وبلاگ دارم كه مثل همين يكي خوبن ، چون واقعي ان.

- به نظرم بايد اينطور باشه :" هرچند تو شهامت گفتن چيزي را نداري كه من طاقت نشنيدنش را ندارم !"

اگر بيروت نمي سوخت ...

وقتی که بیروت در آتش می سوخت

و هر کس به فکر نجات جان دارایی خود بود،

من ناگهان به یاد آوردم

که همیشه تو را دوست داشته ام

و تو تنها اندوخته گرانبهای منی

...

هنگامی که بیروت

مانند شمعدان جواهرنشان بیزانس فرو می ریخت

و همه اندوهشان را به شکلی واحد تفسیر می کردند،

من اندوه خصوصی خود را می جستم

و زنی را که هیچ کس شبیه او نبود

و عاشقانه هایی را

که در میان عاشقانه های مردان برای زنان همتا نداشت...

هنگامی که زنان با پارچه های سوخته و

قیمت کیف بارانی و گردنبندهاشان

تراژدی را تفسیر می کردند

و مردان از جمع و ضرب هزینه ها به بررسی زیان می پرداختند،

من بر سنگی- که به قطره اشکی می مانست- نشسته بودم و خساراتم را ارزیابی می کردم

با فنجان های قهوه ای که ممکن بود با تو بنوشم،

مسائلی که ممکن بود در موردشان با تو صحبت کنم،

اگر بیروت نمی سوخت، دستان تو در دستان من بود...

من زیان ها را شماره می کردم

با هزار کلمه ای که ممکن بودبه تو بگویم،

و ده ها کشتی و قطاری که ممکن بود با آن ها سفر کنیم

و رویاهایی که اگر بیروت نمی سوخت

ممکن بود به بار بنشانیمشان...

من زیان هایم را برآورد می کردم

با قطره های بارانی که ممکن بود بر ما دو تن ببارد

و ما در هنگام بارششان بایستیم

در آغوش هم و در زیر بالاپوشی واحد

با سر خم شده در کنار هم،

اگر بیروت نمی سوخت...


" نزار قباني"

۱۳۸۹-۰۸-۰۷

اين موسيقي / مي افتد از دهان / تو اگر نخواني


از تو که حرف می زنم

همه ی فعل هایم ماضی اند

حتا ماضی بعید

ماضی خیلی خیلی بعید

کمی نزدیک تر بنشین

دل ام برایت یک حال ساده تنگ شده


معصومه ناصری




بعضي مواقع

چيز هائي دير مي شود

مثل دير رسيدن يك نامه

مثل دير رسيدن يك قطاربراي يك قرار
كه خيلي هم مهم نيست
و
مثل دير رسيدن تو
كه
خيلي مهم بود


محسن ابراهیم

مثل دیر رسیدن، برای یک قرار

که خیلی مهم نیست

و مثل دیر رسیدن تو

که

خیلی مهم بود

محسن ابراهیم




۱۳۸۹-۰۸-۰۲

دوگانه

در کنج دلمردگی یک اتاق
لیوانی از چای
به تلخی هم می خورد
تا شیرین شود

جنازه در هم تکیده بالشی روی تخت
نظم آشفته یک میز
خودکارهایی که همه از نوشتن استعفا داده اند

اینجا اعتصابی همگانی است


ناامیدی همه کلاغ ها از سفید شدن
و اعتراض شان به اینکه چرا همه آفتابهای عالم فقط به انها تابیده اند.

اگر همه زنده اند
پس چرا کفتارها اینهمه زیاد اند؟







****




من
عناصر چهارگانه را فهمیده ام
من
زیر ناز و نیاز نگاه تو
عمق بی نیازی را فهمیده ام
من
در مرز خاک و آب
شعله شمع و باد
تولد و مرگ
مادر و نوزاد
خدا و انسان
در پیوند سیاهی و سپیدی
در قدر مشترک نیچه و گردن اسب
شلاق و لبخند
زمستان و گرگ
فهمیده ام ...
فهمیده ام که می توان بود و نبود
می توان شمع بود و نچکید
می توان در هم شکست و زاده شد
می توان خوب زیست و خوب مرد.‬

۱۳۸۹-۰۷-۲۷

بیوه شعر های من


آغوش تو


"تو" انگار می وزی بر من:
درخت همان درخت است، کوه همان کوه،
به در و دیوار که می خورد اهنگ گام هایت
قلبِ کوه و درخت هم تند تر می زند

ساعت ها کوکشان در می رود
و مرگ
خبر دار می ایستد
تو، وقتی می وزی

طوفانِ من ، من راه می روم روبروی تو
طوفانِ من، من راه می روم در آغوش تو
طوفانِ من، من راه می روم چشم در چشم تو

گله ها رم می کنند وقتی می آیی
راهزنان قافله ها چهار نعل می رانند وقتی سر ا پا می ایستی



درخت سرش را خم می کند و برگ هایش را تقدیم تو
و خاک شعله سرخ می کشد از نگاهت

طوفان من به من نگاه کن
بغلم کن:
اغوش تو،
 طوفانِ من،
 خواب آرام من است

وقتی می وزی همه بر می گردند
ناقوس ها جیق می کشند،
چشمها را می بندند، پناه می گیرند از تو آدم ها
آدم ها،
گوش هایشان را دو دستی گرفته اند آدم ها،
اگر هم می شنیدند،
دریا برای فریاد دیگر نفس نداشت

طوفانِ من، به من نگاه کن
بغلم کن:
اغوش تو،
 طوفان من،
 خواب آرام من است


برای "تو"،
برای کسی که دوست داشتن اش زندگی است.