در کنج دلمردگی یک اتاق
لیوانی از چای
به تلخی هم می خورد
تا شیرین شود
جنازه در هم تکیده بالشی روی تخت
نظم آشفته یک میز
خودکارهایی که همه از نوشتن استعفا داده اند
اینجا اعتصابی همگانی است
ناامیدی همه کلاغ ها از سفید شدن
و اعتراض شان به اینکه چرا همه آفتابهای عالم فقط به انها تابیده اند.
اگر همه زنده اند
پس چرا کفتارها اینهمه زیاد اند؟
****
من
عناصر چهارگانه را فهمیده ام
من
زیر ناز و نیاز نگاه تو
عمق بی نیازی را فهمیده ام
من
در مرز خاک و آب
شعله شمع و باد
تولد و مرگ
مادر و نوزاد
خدا و انسان
در پیوند سیاهی و سپیدی
در قدر مشترک نیچه و گردن اسب
شلاق و لبخند
زمستان و گرگ
فهمیده ام ...
فهمیده ام که می توان بود و نبود
می توان شمع بود و نچکید
می توان در هم شکست و زاده شد
می توان خوب زیست و خوب مرد.
لیوانی از چای
به تلخی هم می خورد
تا شیرین شود
جنازه در هم تکیده بالشی روی تخت
نظم آشفته یک میز
خودکارهایی که همه از نوشتن استعفا داده اند
اینجا اعتصابی همگانی است
ناامیدی همه کلاغ ها از سفید شدن
و اعتراض شان به اینکه چرا همه آفتابهای عالم فقط به انها تابیده اند.
اگر همه زنده اند
پس چرا کفتارها اینهمه زیاد اند؟
****
من
عناصر چهارگانه را فهمیده ام
من
زیر ناز و نیاز نگاه تو
عمق بی نیازی را فهمیده ام
من
در مرز خاک و آب
شعله شمع و باد
تولد و مرگ
مادر و نوزاد
خدا و انسان
در پیوند سیاهی و سپیدی
در قدر مشترک نیچه و گردن اسب
شلاق و لبخند
زمستان و گرگ
فهمیده ام ...
فهمیده ام که می توان بود و نبود
می توان شمع بود و نچکید
می توان در هم شکست و زاده شد
می توان خوب زیست و خوب مرد.
۲ نظر:
دومي شعر خوبي بود ، اسم نويسنده نداشت اما .
اگر كسي اين كامنت رو خوند احيانا! و دانست كه من هنوز در پي پسورد اين بلاگ هستم به من بگويد خدايش خير دهاد.
khodam
ارسال یک نظر