وقتی که بیروت در آتش می سوخت
و هر کس به فکر نجات جان دارایی خود بود،
من ناگهان به یاد آوردم
که همیشه تو را دوست داشته ام
و تو تنها اندوخته گرانبهای منی
...
هنگامی که بیروت
مانند شمعدان جواهرنشان بیزانس فرو می ریخت
و همه اندوهشان را به شکلی واحد تفسیر می کردند،
من اندوه خصوصی خود را می جستم
و زنی را که هیچ کس شبیه او نبود
و عاشقانه هایی را
که در میان عاشقانه های مردان برای زنان همتا نداشت...
هنگامی که زنان با پارچه های سوخته و
قیمت کیف بارانی و گردنبندهاشان
تراژدی را تفسیر می کردند
و مردان از جمع و ضرب هزینه ها به بررسی زیان می پرداختند،
من بر سنگی- که به قطره اشکی می مانست- نشسته بودم و خساراتم را ارزیابی می کردم
با فنجان های قهوه ای که ممکن بود با تو بنوشم،
مسائلی که ممکن بود در موردشان با تو صحبت کنم،
اگر بیروت نمی سوخت، دستان تو در دستان من بود...
من زیان ها را شماره می کردم
با هزار کلمه ای که ممکن بودبه تو بگویم،
و ده ها کشتی و قطاری که ممکن بود با آن ها سفر کنیم
و رویاهایی که اگر بیروت نمی سوخت
ممکن بود به بار بنشانیمشان...
من زیان هایم را برآورد می کردم
با قطره های بارانی که ممکن بود بر ما دو تن ببارد
و ما در هنگام بارششان بایستیم
در آغوش هم و در زیر بالاپوشی واحد
با سر خم شده در کنار هم،
اگر بیروت نمی سوخت...
" نزار قباني"
-
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر