انقدر ایمانِ تو نزدیک نادانِ من است
و انقدر که نادانِ من بوی ایمانِ تو را می دهد
که گاه می گویم هیچ درست نیست
و باید منتظر موسی شد که برگردد
تو چرا نفس نمی کشی
تو چرا فریادت را خفه کردی در گلو؟
آنقدر می ترسی؟
عزیزکم
من و تو ماندنی تر از این هاییم که می گویند
نزدیک تر بیا
ه.
و انقدر که نادانِ من بوی ایمانِ تو را می دهد
که گاه می گویم هیچ درست نیست
و باید منتظر موسی شد که برگردد
تو چرا نفس نمی کشی
تو چرا فریادت را خفه کردی در گلو؟
آنقدر می ترسی؟
عزیزکم
من و تو ماندنی تر از این هاییم که می گویند
نزدیک تر بیا
ه.
۳ نظر:
يعني !!! حالا همين يك روز كه ما نبوديم (من دير رسيدم و محمد نبوده ) اينهممممممممممه شعر خونديييييييييييين؟؟؟؟؟؟
اینو کی خوندی؟ من چرا یاد نمیاد؟
فرشته جان اينا كلا هر شعري رو كه دوست دارن اينجا مي نويسن !!! آقا قرارمون اين بود كه اوني رو كه خونديم بنويسين كه يكي مثل منه طفلك كه نرسيده بفهمه جلسه چطور بوده .. البته مرسي چونكه اين يكي خيلي قشنگ بودو مرسي كه نوشتيش ;)
ارسال یک نظر