A single rose can be my garden
A single friend, my world

۱۳۸۹-۰۸-۱۶

ستاره

ستاره ستاره هم اگر تو را داشته باشم
باز هم کم می آورم بودنت را
...
کهنه ترین شراب ها را
با نامت سر می کشم
سرخوشانه
به رسم دوستی
که یکنواختی
که طعم مرداب
نمی شناسد.
...
نبودت بی تابی محض است
و بودنت شادی دوران کودکی
...

برای 6 سال دوستی‬







و دوستی 





دوستي با بعضي آدم‌ها مثل نوشيدن چاي کيسه‌ای است هول هولکي و دم دستي. اين دوستي‌ها براي رفع تکليف خوبند، اما خستگي‌ات را رفع نمي‌کنند. اين چاي خوردن‌ها دل آدم را باز نمي‌کند، خاطره نمي‌شود، فقط از سر اجبار مي‌خوري‌شان که چاي خورده باشي به بعدش هم فکر نمي‌کني.
دوستي با بعضي آدم‌ها مثل خوردن چاي خارجي است. پر از رنگ و بو. اين دوستي‌ها جان مي‌دهد براي مهمان بازي براي جوک‌هاي خنده‌دار تعريف کردن، براي فرستادن اس‌ام‌اس‌هاي صد تا يک غاز. براي خاطره‌هاي دمِ دستي. اولش هم حس خوبي به تو مي‌دهند. اين چاي زود دم خارجي را مي‌ريزي در فنجان بزرگ. مي‌نشيني با شکلات فندقي مي‌خوري و فکر مي‌کني خوشبحال‌ترين آدم روي زميني. فقط نمي‌داني چرا باقي چاي که مانده در فنجان بعد از يکي دو ساعت مي‌شود رنگ قير. يک مايع سياه و بد بو که چنان به ديواره فنجان رنگ مي‌دهد که انگار در آن مرکب چين ريخته بودي نه چاي.
دوستي با بعضي آدم‌ها مثل نوشيدن چاي سر گل لاهيجان است. بايد نرم دم بکشد. بايد انتظارش را بکشي. بايد براي عطر و رنگش منتظر بماني بايد صبر کني. آرام باشي و مقدماتش را فراهم کني. بايد آن را بريزي در يک استکان کوچک کمر باريک. خوب نگاهش کني. عطر ملايمش را احساس کني و آهسته جرعه ـ جرعه بنوشي‌اش و زندگي کني.








این هم شعری که وقتی داشتید حرف می زدید من داشتم واسه خودم می خوندم






شنيده ام يك جايي هست

جايي دور 

كه هر وقت از فراموشي خواب ها دلت گرفت
مي تواني تمام ترانه هاي دخترانه ي خوش را
به ياد آوري
مي تواني بي اشاره ي اسمي
بروي به باران بگويي
دوستت مي دارم
يك پياله آب خنك مي خواهم
براي زائران خسته مي خواهم
ديگر بس است غم بي بامداد نان و
هلاهل دلهره
ديگر بس است اين همه
بي راه رفتن من و بي چرا آمدن آدمي

من چمدانم را برداشته
دارم مي روم


تمام واژه ها را براي باد باقي گذاشته ام
تمام باران ها را به همان پياله ي شكسته بخشيده ام
دارايي بي پايان اين همه علاقه نيز
شنيده ام يك جايي هست
حدس هواي رفتنش آسان است
تو هم بيا

سيد علی صالحی 







و این





قلب زن تنها سرزمینی است
که بی گذرنامه سفر توان ام کرد
جایی که ماموری نیست
برای خواستن کارت شناسایی ام
یا زیر و رو کردن چمدان هایم
پر از شادی های قاچاق
شعرهای ممنوعه
و غم های شیرین
قلب زن تنها سرزمینی است
که تسلیحات سنگین انبار نمی کند
برای جنگیدن تا آخرین قطره خون جوانان اش


لطیف هلمت





این رو. هم نخوندم واسه شما 


رفتن
آمدن
رفتن
آمدن
رفتن
آمدن
رفتن
آمدن
رفتن ...
دريا هم نمي‌فهمد
چه مي‌خواهد


شهاب مقربین

۲ نظر:

سعيده گفت...

اينهمه رو كي خونده بودين شماها؟؟؟ نكنه شعرهايي رو هم كه دوست دارين ولي نخوندين اينجا مي نويسين؟؟

ali es گفت...

man joz 2 ta baghiaro khoundam...


shoma tou kouche khaiaboun boudi ma inaro khoundim :D