هلیای من
به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
من خوب می دانم که زندگی، یکسر، صحنه بازی ست؛
من خوب می دانم.
اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!
به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند.
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.
به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند.
تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار راه را می توانی دید؛
و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.
در آن لحظه ای که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی، در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،
در آن لحظه ای که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن، اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست،
در تمام لحظه هایی که تو میدانی، می شناسی و خواهی شناخت،
به یاد داشته باش
که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.
به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه زمان.
صبح که ماهی گیران با قایق هایشان به دریا می رفتند به من سلام کردند و گفتند که سلامشان را به تو که هنوز خفته ای برسانم.
بیدار شو هلیا.
بیدار شو و سلام ساده ماهی گیران را بی جواب مگذار.
من لبریز از گفتنم نه از نوشتن.
باید از اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی.
دیگر تکرار نخواهد شد.
بار دیگر شهری که دوست میداشتم - نادر ابراهیمی
حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور كنم
سلام كنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را كه می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ كاج را ندانم
نامم را فراموش كنم
دوباره در آینه نگاه كنم
ندانم پیراهن دارم
كلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماتده كنم
برای تو یك چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید كنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم
احمد رضا احمدی
دیر آمدی موسی
دوره اعجازها گذشته ست
عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن
که کمی بخندیم
"شمس لنگرودی"
هر وقت ما را میدید میگفت: سرانجام باد خواهد وزید، قایق به ساحل میرسد و ما در آینههای بار قایق صورتهایمان را خواهیم دید، به گذشته فکر میکرد و زمان حال را در یک فنجان چای خلاصه میکرد. گاهی از نردبان بالا میرفت دو سه میوه از شاخه جدا میکرد به ما میداد نامش را نمیدانستیم فقط میدانستیم همهی عمر در این آرزو بود که روز جمعه را در یک قوطی کنسرو خالی خواب کند یک روز خود را در آب باران از شب گذشته شست غروب یک کت و شلوار تابستانی سفید پوشید بر سر کلاه حصیری نهاد ظرفهای مفرغی را از اندوه و اشک پر کرد به دریا ریخت. از جای اندوه و اشکها گُل نیلوفر رویید خیال نمیکرد دستهای معجزهگر دارد، گلهای نیلوفر را از دریاچه به ما هدیه کرد روزی دفترهای سوختهای را به ما سپرد خیال میکرد شعرهای چاپ نشدهی او از جوانی است دفترها در باد ورق خوردند آن روز پس از سالیان باران بارید در سیلاب باران دفترهای سوخته دوباره آتش گرفتند ما تا شب شاهد سوختن دفترها بودیم فردا جمعه بود کنار خانهی ما انبوه از قوطیهای خالی کنسرو بود کسی او را دیگر نیافت، فردا جمعه بود
باد بود - باد بود – باز هم باد بود.
احمد رضا احمدی- از مجموعهی «روزی برای تو خواهم گفت»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر