A single rose can be my garden
A single friend, my world

۱۳۸۹-۱۰-۲۱

خوب، اینم آخرین شعر از من اینجا خواهد بود.
ه.

شب امشب بی تاب است
لباس سفیدی بر تن،
برای دو گل فروش میدان تجریش،
با گلوله های برف شعبده می کند!

شب،
سر هر پیچ خیابان چراغی ستون کرده!
سر هر در، شمعی!

شب،
امشب،
بی تاب است!
ستاره دوخته، ماه بریده!

شب شیفته است!
از لای پنجره برای کودکی لالایی خوانده!
و بر چند در کوبیده
و همراه برف، دست در دست درختی چرخیده
و چرخیده
شب، بین هر دو قاه قاه درخت، ساکت!
تا صدای پای او،
بر تنش
بپیچد وقتی می آید!

صدای سکوت قدم های ادامه دار!
صدای منعکس بر تن!
صدای ناقوس قلب انسان!

مرد، راه آمده،
آمده که این شب را،
با خود شب باشد!
چون این شب،
آخرن شب است!
و از این قرار فقط مرد با خبر است!

شب، پریشان است!
بر دریاچه های یخ زده زیباترین لبخندش را تمرین می کند!
[...]
بمان!
من، تنها ترین ام و غمگین ترین!
مرا بفهم،
از این مشق سفید!

تو را دوست دارم!
و هر چه از راه و قدم و 
گرم خواندن مال توست!
و هرچه ترس!
و هر چه مات!
و هر چه خداحافظی است!
هر چه پای کوبیدن است و سوختن!
و هر چه نبودن است و بوسیدن!

تو ای شب! قد تو بلند تر از راستی است!
تن تو، گهواره ی تمام فاحشه ها!
و گرگ و میشت بدرقه ی تمام اعدامی ها!
تاریکی ات کهنه ای است بر زخم های تن من!

خشکش زده شب،
شب، گم شده در مرد.
سکوتت بوی لالای می دهد و طعم سلام،
و همه این را می فهمند!
مرد، راه می افتد با شب،
تا باز با آونگ قدم هایش، زمان را وزن کند
تا من و تو به هم بفروشیم...
امشب، همان آخرین شب است.


ه.


، 

۱۳۸۹-۱۰-۱۲

من و تو که ساکت می شویم
جایی خالی نیست
شمعدانی ها
تنها کمی انسوترشروع می کنند به خواندن
فقط شمعدانی ها سکوت من وتو را می شنوند

من و تو که ساکت می شویم
جایی خالی نیست
حتی برای یک کلمه.
تا که شمعدانی ها بخوانند
بلند ترین آواز دوست داشتن را
[...]
ه.